آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 19 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

عکس های آیلایی1

این عکسها از کارهای  عمو بابک هست ( خاله حسنا جون ازشون درخواست کرده تا از این بلبل مامان عکس بندازه ) زمانی که خاله حسنا جون اومده بود و موهای خانمی هم بلند تر بود اما چون تو لپ تاپ ماماما مونده بود با تاخیر می گذارم البته ادامه داره   به خاطر همین موهاش هست که عمو محمد بهش مارادونا می گه اوه اوه آتیشت مثل اینکه خیلی تنده اوه مامان جان داری چی نشون می دی چه بامزه دستشم انداخته رو صندلی و در حال صحبت با مریم جون هست قربونت دوره سربازی رو می گذرونی که این طور سینه خیز می ری به به کفشها هم که اومده رو میز به به به کجا چنین شتابان ...
1 اسفند 1391

آیلا در فیزیو تراپی

 برای بهتر شدن کمر مامانی آیلایی و بابایی هفته ای سه روز مامان رو برا رفتن به فیزیو تراپی ( به قول آیلا فيزیو کوکا) همراهی می کنند و در واقع آیلا عضو تقریبا دایمی این مرکز شده و اکثرا با وسایل اونجا سر و کله می زنه این هم نمونهه هست ، تازه یک دوست خوب و تقریبا هم سن به اسم شان آی پیدا کرده اما فعلا عکسی از شان آی نداریم  او چه لمی دادی ، استراحت قبل از ورزش هست یا بعدش     داری فکر می کنی چطور این تافی رو باز کنی و نوش جون کنی مثل اینکه از باز کردن تافی مایوس شدی خوب حالا بهتر شد بخند حتما بابایی برات باز می کنه لم دادن به همراه خنده ...
24 بهمن 1391

ماهگرد بیست و هشتم

٩١/١١/١٨ مصادف با    ماهگرد کوچولوی نازمون بود. حالا تو این سن بعضی مواقع حرف های بزرگ یزرگ می زنی ، کم کم یاد می گیری جیشت رو کنترل کنی ، خودت لباساتو انتخاب می کنی ، با بزرگترها مخصوصا خانمهای جوان خوب ارتباط برقرار می کنی اما با کوچولو نه خیلی ، جیغ می زنی ، لج بازی  و بهانه گیری می کنی ، همچنان با خواب رابطه خوبی نداری، عاشق کتاب خوندنی، بعضی شعرها رو شکسته بسته می خونی ، با شونه کردن موهات مخالفی ، عاشق شوتوکات(شکلات) و میوه هایی... خلاصه برا خودت خانمی شدی اما برا ماها همون فندق کوچولومون هستی عزیزم بیست و هشتمین ماهگرد زندگیت مبارک ...
19 بهمن 1391

عککککککککسسسسسسسسسسسسسسسسسس

جمعه ٦/١١/٩١ عمه سارا جون لطف کردن و آیلا رو به  پارک بردن بعد هم از همون جا همراه لیلا جون و نگار جون به عمه سیما جون مهمون تشریف بردن و خیلی هم بهش خوش گذشته بود چون موقع برگشت اصلا دوست نداشت به خونه برگرده این عکسهای بامزه هم از هنرهای لیلا جون هست و عمه سارا زحمت ارسالش رو به من کشیدن . حالا ببینید این دخملی ما چه آتیشپاره ای  هست ، ادا نمونده که در نیاره دست همه عزیزان درد نکنه   ...
9 بهمن 1391

دختر خانه دار

از اونجایی که این دخملی من دستش تو خونه داری عالیه می خوام سه موردش رو ذکر کنم فقط حیف بدون تصویره  اولیش مربوط به خونه مامانی هست ، خانمی تمام ظرف و ظروف مامانی رو وسط پذیرایی چیده بود .مثل اینکه قرار بود مهمون بیاد خونشون ، مامانی از آیلا می خواد که ظرفها رو جمع کنه که خانمی می گه خسته هستم بعد از نیم ساعتی باز مامانی در خواستشو مطرح می کنه که بلا این بار دستشو می زنه به کمرش و می گه وای کمرم درد می کنه و زودی میره رو مبل دراز می کشه حالا ماجرای دوم خانه داری آیلایی مربوط به جمعه 29/10/91 هست . من که به علت کمر درد کمی داشتم استراحت می کردم و لباسها هم تو ماشین لباسشویی در حال شتشو بود . بعد از مدتی دیدم آیلا یکی از حول...
9 بهمن 1391

چه احساساتی

این هم آیلا با موهایی که خاله لیلا  بسته و اما... الهی که بابایی سرش رو گذاشت رو پاهای دختر نازش و لالا کرده و آیلا هم دست نوازش به سر بابایی می کشه داری درگوشی می گی ؟ نه بابا آخر احساساته بعد از اون هم نوازش حالا داری بابایی رو می بوسی . ای جانم ...
1 بهمن 1391

سلین کوچولو

این هم سلین کوچولو دخمل کوچولوی عمو افشین و خاله مریم که 14 دی به دنیا اومده خانم کوچولو تولدت مبارک چه با حال می خنده این هم آیلا شیطون  بلا در کنار سلین کوچولو . دست و پاهای کوچیک سلین براش جالب بود و دایم در اون مورد با من حرف می زد و می گفت مثل الوین بود نه کوچیک تر بود ...
1 بهمن 1391

عکسهای آتلیه

اوه بالاخره بعد از حدود سه ماه، عمو مهدی عکسهای آیلایی رو آماده کرد دستشون درد نکنه   انگشتاشو چه تو هم فرو برده . قربونت بشم یکم لبخند خوب اینجا بهتر شده . خانم کوچولو کجا با این عجله مامانی چرا اینهمه عصبانی نه دیگه کار خرید جدی شد چون خانمی هم کلاه به سر شده هم دو تا کیف برداشته  . به سلامت  جوجه کوچولوی مامان   داری باله می رقصی نه اشتباه نکردی ادامه بده . فندق جونم   ...
13 دی 1391